تبليغاتX
آسمان مال من است!
اخبار، مقالات و عكس هاي نجومي و..

باید از محشر گذشت
این لجنزاری که من دیدم سزای صخره هاست
گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است
عذر می خواهم پری
من نمی گنجم در آن چشمان تنگ
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند
روی جنگل ها نمی آیم فرود
شاخه زلفی گو مباش
آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست
بره هایت می دوند
جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو
یک شب مهتابی از این تنگنای
بر فراز کوهها پر می زنم
می گذارم می روم ناله ی خود می برم
می گذارم می روم ناله ی خود می برم
درد سر کم می کنم
چشمهایی خیره می پاید مرا
غرش تمساح می آید به گوش
کبر فرعونی و سحر سامریست
دست موسی و محمد با من است
می روی ، وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتیست
صبح چندان دور نیست...

شهریار

:(

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 1:31  توسط maryam | 

صداشو دوس داشتم..

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 18:43  توسط maryam | 
خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز
هرطرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو ميدوم گریان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد
خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
برسرو چشم در ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي برمن سوزد وسوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم
موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ، نازل
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم گريان
از اين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد

واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
وانچه دارد منظر وايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخيزد ،‌به گردش دود
تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده برجا مشت خاكستر
واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد
سوزدم اين آتش بي دادگر بنياد
مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد

مهدی اخوان ثالث

این هم لینک مستقیم  فایل صوتی این شعر با صدای اخوان ثالث

لینک اصلاح شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 23:52  توسط maryam | 
امروز دوستم میگفت وقتی بچه بوده سعی می کرده تو صندوق صدقات لواشک بندازه..!!!

واقعا جالبه..

کاش آدما تو خیلی از زمینه ها همیشه بچه می موندن..

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 خرداد1389ساعت 23:36  توسط maryam | 

ای کاش آب بودم

گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی.

 

ای کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی.

ــ آدمی بودن
  حسرتا!
  مشکلی‌ست در مرزِ ناممکن. نمی‌بینی؟

 

ای کاش آب بودم ــ به خود می‌گویم ــ
نهالی نازک به درختی گَشن رساندن را

ــ تا به زخمِ تبر بر خاک‌اش افکنند
  در آتش سوختن را؟


یا نشای سستِ کاجی را سرسبزی‌ جاودانه بخشیدن
ــ از آن پیش‌تر که صلیبی‌ش آلوده کنند
  به لخته‌لخته‌ی خونی بی‌حاصل؟

یا به سیراب کردنِ لب‌تشنه‌یی
رضایتِ خاطری احساس کردن
ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند
  در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
  تا به شمشیری گردنش بزنند؟
  حیرت‌ات را بر نمی‌انگیزد
  قابیلِ برادرِ خود شدن
  یا جلادِ دیگراندیشان؟
  یا درختی بالیده‌نابالیده را
  حتا
  هیمه‌یی انگاشتن بی‌جان؟

می‌دانم می‌دانم می‌دانم
با اینهمه کاش ای‌کاش آب می‌بودم
گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است.

آه
کاش هنوز
به بی‌خبری
قطره‌یی بودم پاک
از نَم‌باری
به کوهپایه‌یی
نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد
سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی.

احمد شاملو . ۳۰ شهریورِ ۱۳۶۸

 با صدای شاملو و موسیقی  Angelo Badalamenti  از این لینک دریافت کنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 3:54  توسط maryam | 

"حميد مصدق خرداد 1343"


تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 23:58  توسط maryam | 
اگه بدونه..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اردیبهشت1389ساعت 1:5  توسط maryam | 
لازمه‌ي عاشقيست رفتن و ديدن ز دور

ورنه ز نزديک هم رخصت ديدار هست

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 0:48  توسط maryam | 
تاکي ز سفر باز نيايي ، بازآ                        اشتياق تو مرا سوخت کجايي، بازآ

 شده نزديک که هجران تو، مارا بکشد          گرهمان بر سرخونريزي مايي ، بازآ

 کرده‌اي عهد که بازآيي و ما را بکشي          وقت آنست که لطفي بنمايي، بازآ

 رفتي و باز نمي‌آيي و من بي تو به جان       جان من اينهمه بي رحم چرايي، بازآ

 وحشي از جرم همين کز سر آن کو رفتي     گرچه مستوجب سد گونه جفايي، بازآ

وحشی بافقی

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 0:43  توسط maryam | 
این قالب وبلاگ ما هم که یهو پرید!!!!!!!!!!

با هر چی کد و اسکریپت داشتم!!

به قول دوستم تکنولوژیه دیگه!

فعلا حوصله ندارم درستش کنم..

این هم میمونه با بقیه ی کارای عقب افتاده ام در آینده ای نه چندان نزدیک انجامش میدم!

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 22:45  توسط maryam |